بسم الله
دلم برای برنامه قدیمم تنگ شده.
- ما که از کرم بویی نبردهایم، اما اگر بخواهیم روزی شما را دعوت کنیم، این متولیِ مسجدِتان را هم دعوت میکنیم دیگر. به گوشِ کرش هم کاری نداریم! حق؟!
- حق!
- آن خدای کریم هم وقتی شما را دعوت کند، نوکرتان را هم که من باشم، دعوت میکند، من هم که تنهایی به درد نمیخورم، عیالات را هم میآورم... به گوشِ کر و چشمِ کور و دهانِ گنگِ ما هم کاری ندارد... از کریم به دور است که ریز شود روی دور و بریِ مهمان! من میفهمم باید رفیقِ هر کسی باشم که رفیقِ شما است، او نمیفهمد؟ هیهات!
سید، گلپا میزند پشتِ قیدار و جوری لبخند میزند که دندانهای سفیدش هویدا میشود. میگوید:
- تبارکالله... عالمِ غیر معلِّم شدهای قیدار... تو این چیزها را از کجا یاد میگیری جاهل؟
سرِ قیدار را در بغل میگیرد. قیدار سر خم میکند و مثلِ بچهای خودش را میاندازد در آغوشِ آقا. آقا دستِ معیوبِ قیدار را میمالد؛ دستی که تازه زخمِ چاقوش هم آمده است. قیدار به اقا نگاه میکند؛ اما سیدِ گلپا دیگر جوانی نمیکند و به رو نمیآورد. به جای قیدار، به جمع میگوید:
- از زیارتنامهی ارباب و «سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم» اینجور برمیآید که پروردگارِ عالمیان رفیقبازها را بیشتر دوست دارد...قدرِ هم را بدانید.
(کتاب قیدار، رضا امیرخانی، نشر افق، صفحه ۱۴۹)
برای مشاهده تصویر در ابعاد بزرگتر بر روی آن کلیک نمایید.
اولین بار «منِ او» را خواندم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را خوردم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را زندگی کردم. اصلاً چه اهمیتی دارد که اولین بار چه کردهام؟ اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشتهاند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». اصلاً برای همین بود که یازده نسخه از کتاب را خریدم و یازده نفر کتابخوان شدند، یازده نفر کتابخور شدند و یازده نفر زندگی کردند و هر یازده نفرشان گفتند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشتهاند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». برای همین بود که یکیشان ۶ نسخه دیگر از کتاب را خرید و به دیگران داد و آن شش نفر کتاب خوان شدند، آن شش نفر کتابخور شدند و آن شش نفر زندگی کردند و حکماً آن شش نفر گفتهاند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشتهاند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً» و مشکل همینجاست که تو نشستهای که در ادامه، داستانِ یکی از این شش نفر را برایت بگویم تا ببینی چه شده است و اصلاً نخواندی که شروع شدن این سلسله از خواندن یکی بود مثل تو. درست مثل «منِاو» که از هفت کور شد: ذلیل نشید خانیآبادیا.. هفت کور به یه پول!
از «منِاو» بود که رضا امیرخانی با من آشنا شد. خب، من که داشتم زندگیام را میکردم او بود که با من آشنا شد و من را برد در دوران علی فتاح، او بود که بعدتر من را با خود به آمریکا برد و «بیوتن» سوغات ما شد از درونمان در فرنگ.
«نشتِ نشا» یا «ناصر ارمنی» هم که جای خود را داشت اما «ارمیا» مرا از دنیای خود برد به جنگل و حیف وقتی به جامعه رسیدیم که دیگر امامی نبود و ماندم در جایی که هنوز ماندهام.
سید احمد موسوی مبلغ، سردبیر خبرگزاری آوا را برای امضای تفاهمنامه کاری که دیدم اصلاً نمیدانستم با برادران افغان، بر سر چه چیزی تفاهم نداریم که برایش، تفاهمنامه امضا کنیم؟ برای همین پای درد و دل و تجربههای کار در افغانستان نشستم و به او کتاب «جانستان کابلستان» را دادم که به افغانستان ببرد و نمیدانستم چند روز بعد قرار است که تکهای از جان من هم در افغانستان جان بگیرد.
نیاز داشتم رفیق داشته باشم و به او نامه بنویسیم. وقتی شروع به نامهنگاری کردم دیدم تمام نامههایم را جمع کرده و «از به» را نوشته است.
و این روزها که رسم زندگی و مرام را گم کرده بودم که «قیدار» با همه عظمتش من را «بیمهی جون» کرد.
به احترام رضا امیرخانی همراه شما برایش میخوانم: اللهم صل علی محمد و آل محمد.
پینوشت:
امید دارم که درباره عکسِ بالا، مرقومهای بنگارم.
ای که جویی کیمیای عشق پرخونکن دوچشم
هست شرط کیمیا گوگرد احمر داشتن*

هنوز چشمانش برق داشت...
برق کودکی.....
پینوشت:
خیلی وقته ننوشتم. نمی دونم باز میشه بنویسم یا نه. خلوتم کم شده.
فقط آمدم که بگویم، سخته ببینی که برخی فقط میخواهند راه بروند و براشون مهم نیست که راهشون صددرصد درست باشه یا نه؟ برخیها راه میروند تا کمی آروم بشوند نه این که به مقصد درست برسند.
برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.
پینوشت:
دلم قدم زدن طولانی با آقا رضایی رو میخواد.
میگفت: ....
راست میگفت، همه حواسش به من بود.
برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.
«زندگی» «اش» «رونق» «گرفته» ...
خیلی وقته باز ننوشتم. شاید هم کمتر بنویسم. مطلبی هست با این که پخته نیست اما میترسم تا بشینم متنش را پخته کنم دیگر از خیر گذاشتنش در وبلاگ بگذرم امیدوارم نوشتنش برایم گران تمام نشود:
آدمها در این دنیا تنها هستند. تنهاییشان درست از نوجوانی شروع میشود و آرام آرام شکل میگیرد. حتی برخی از نوجوانها خودشان هم نمیفهمند که تنها هستند. اما نوجوان ارادهای دارد پولادین که برخی اوقات با به وجود آوردن بحرانهای کنترل شده و دشمنیهای تحت مراقبت مانند واکسنی او را می توان متوجه اراده پولادینش کرد و مانند واکسن که میکروب ضعیف شده است او را وادار به مقاومت کنیم تا او قوی شود. همیشه یکی از مشکلات این بوده است که تمرین کافی برای مواجهه با مشکلات نداشتهایم. به جای تشخیص مشکل در آن غرق میشویم و این درست از نوجوانی آغاز میشود. نوجوانیای که پر از شور، حرارت، هیجان، اراده، برتریخواهی، عشق، امید و هزار خصلت پسندیده دیگر است. نوجوانی که ارتباط با خدا میتواند او را لبریز نماید و ای کاش نفهمد که چیزی که مبنایش خدا نباشد از دست رفتنی است و مهمتر از آن چیزی نبوده است که به دست بیاید و هبائا منثوراست.

آنقدر در نعمت باشد که نفهمد بیابان خشکیده آب ندیده چیست. بیابانی که روزی اقیانوس بوده است ولیکن چه میشود کرد که این دنیا، دنی و پست است و عشوهگری کرده و دل را میبرد.
یکی از بزرگترین نیاز انسان این است که تنها نباشد و این ربطی به ازدواج و یا عدم ازدواج ندارد بلکه به نگاه او به جهان و عمل او بستگی دارد. یعنی با کسانی صحبت کردهام که حتی ازدواج هم کردهاند اما تنها هستند و خوب میدانم چیزی جز خدا این تنهایی را نمی تواند پر کند ولیکن من و امثال من به این باور نداریم.
شاید بتوان گفت برخی از شدت محبت به خدا تنها هستند و تا به آن دنیای باقی نرسند این احساس ارضا نمیشود و دیگران کسانی هستند که از بیخدایی تنها شدهاند. البته فرق دسته اول و دوم فرق لطافت و ضمختی است. فرق فعال و پویا بودن با کسل و خمود بودن است، فرق قند در دل آب شدن و لبخند از سر بهجت با لبخند تلخ از روی اکراه است.
نیاز جنسی یکی از غرایز به شدت قوی در انسان است که در زمان بیخداییها حاکم بر انسان میشود. اطرافیان خوبی(بیش از دویست نفر) را دیدهام که با این که ذات پاکی دارند اما در این فضا غوطهور شدهاند و مشکلات زیادی را برای حال و روز خودشان به وجود آوردهاند. شاید نشود تیغ ملامت را زیر گلوی این افراد گرفت چرا که وقتی با دقت که نگاه میکنی میبینی از نوجوانی یاد نگرفتهاند که چه باید بکنند. چطور در مقابل کسانی که با روی گشاده و نیت پلید به سمت انسان میآیند مقابله کنند. حتی برخی از بچههای متدین آنقدر ندید بدید هستند که فرد دارای این مشکلات را وقتی مشاهده میکنند دلسوزی غلط میکنند و خودشان نیز یکی از آنها میشوند. شاید درست نباشد و نباید در این جا گفت که وضع نوجوانها در برخی موضوعات بحرانی است. به قولی شاید درصد احتمال پایین باشد اما محتمل آنقدر بزرگ است که پشت انسان را میلرزاند.
کیفیت مباحث جنسیای که در نسل نوجوان ما در حال رواج است( برخی مسایل از عادی سازی گذشته است و به مرحلهای رسیده است که به رسمیت شناخته شده و خزنده رواج پیدا میکند) حتی متناسب تغییرات اجتماعی زمانهشان نیست، هرچند شاید و باز هم میگویم شاید درصد گرفتاران کم باشد ولیکن عمق اتفاقات زیاد است و این نشان از هرج و مرج در این وادی است. عدم شناخت (شناخت با وسعت اطلاعات تفاوت دارد، برخی به جای ایجاد شناخت سعی مینمایند اطلاعات فرد را وسعت ببخشند غافل از صدماتی که به فرد وارد میسازند) از جورچین شخصیتی انسان باعث شده است که در بهترین اتفاق، فرد رشد کاریکاتوری نماید و در اتفاقی که در حال رخ دادن است این حس در مراکزی که رنگ و بوی دینی دارد مغفول بوده و به آن توجه نمیشود. منظورم این نیست که با شفافیت باید صحبت شود ولیکن افراد مربی و مسول اگر خود مشکلی در این زمینه نداشته باشند اطلاعات درستی در این زمینه ندارند و مهمتر از این نمیدانند چطور باید به این موضوع بپردازند که حتی خود فرد متوجه نشود اما به قولی بر روی او نصب (Install) شود.
(بقیه این نوشته در مطلبهای آینده تکمیل میگردد)
باز هم مدت طولانی است که در این وبلاگ ننوشتم. چند بار خواستم بنویسم ولی حیفم آمد که اینجا از نوشتههای شخصی خارج بشود. البته انسان موجود مسخرهای است. به جای این که اینجا را ابزار بدانم برای آن هویتی قائلم و خودش برایم مهم میشود نه کارکردی که باید داشته باشد.

دو شب پیش، خونه یکی از آدمهای روی زمین در نیاوران رفتم. آروم شدم. البته الان بیشتر از قبل دوست دارم ببینمش اما آروم شدم. برام جالب بود که حدود یک سال قبل هر روز از جایی رد میشدم و چیزی توجهم را جلب میکرد اما دلیلش را نمیدانستم و طوری پیش آمد که تازه دلیلش را فهمیدم. عجب دنیایی است که همه چیز آن به هم ربط دارد. خب همین چیزهای کوچک برای من کوچولو عجیب است و قدم آن قدر بلند نیست که بالاها را ببینم. شاید برای اولین بار بود که خیلی از حرفهایی که توی وجودم بود از گمرک زبانم خارج شده و همانطور که توی دلم بود با همان ادبیاتی که همیشه توی تنهاییهایم به آن فکر میکردم را گفتم و او هم رو راست بود و حرفهایی را میگفت.
خدا کنه بیشتر دوست باشم و بتونم زندگی کنم. همین.
پینوشت:
- یه خواسته مسخره از خدا میخوام. کاش بده بهم.
- معذرت که برخی نوشتههام شاید هیچ چیزی به شما اضافه نکنه.
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
پینوشت:
یک - این مطلب عکس ندارد!
دو - برای او: دو تا همزاده ديوونه / اگه اون تا صب بمونه / ميشيم ما دوباره دوست...
سه - این چند ماهه پستهای مرا ندید بگیرید!
ایام انتخابات شروع شد و از برکت آقا امام رضا علیهالسلام جزو تیم آستان قدس رضوی شدم.
هماهنگ شده که همه کاندیداهای محترم ریاست جمهوری فرمان امام رضا علیهالسلام به حضرت عبدالعظیم حسنی را امضاء کنند و به مفاد این نامه پایبند باشند. ما هم به عنوان همراهان و به قول نمادین به عنوان شهود این عهدنامه به ستادهای مرکزی میرویم و امضاء کاندیداها را میگیریم، این برنامه هم به از سوی صداوسیما ضبط میشه و بعدا پخش میشود.

امشب حدودای ساعت 21 به ستاد آقای دکتر عارف رفتیم و ایشون عهدنامه را قرائت کردید و زیرش چند خطی را یادداشت کردند. تمامی این دفتر بعدا در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میشود. حالا شاید بعدها از حاشیهی این حرکت و دیدارمون با کاندیداها نوشتم.
متن یادداشتی دکتر عارف:
با امید پیروی از این امام همام و با آرزوی نصب العین قرار دادن این فرامین حیاتی و ماندگار و با تبریک میلاد با سعادت حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و با تشکر از جوانان عزیزی که افتخار دادتد و در خدمتشان بودیم.
برای دریافت تصویر بسیار بزرگتر بر روی تصویر کلیک نمایید
ترجمه کامل عهدنامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
ای عبدالعظیم از سوی من به یارانم سلام برسان و به ایشان بگو که شیطان را به خود راه ندهند و به آنان فرمان ده به راستی در گفتار و ادای امانت و آنها را فرمان ده در آنچه به کارشان نمیآید خاموشی ورزند و ستیزهجویی را کنار نهند و به یکدیگر روی آورند و به دیدار هم روند که موجب نزدیک شدن به من است و به در افتادن ببا یکدیگر خود را مشغول نسازند که من با خود عهد کردهام هر که چنین کند و یاری از یاران مرا به خشم آورد از خدا بخواهم در دنیا سختترین عذاب را بدو رساند و در آخرت در شمار زیانکاران باشد و ایشان را آگاه ساز که خدای، نیکوکار آنها را خواهد بخشید و از بدکارشان در خواهد گذشت مگر کسی که به خدا شرک ورزیده یا دوستی از دوستان مرا بیازارد یا بدخواهی او را به دل گیرد که اگر چنین کند خدای او را نبخشاید تا از این اندیشهی بد بازنگردد، اگر بازگشت چه بهتر و گرنه روح ایمان از دلش رخت بربندد و از ولایت من بیرون رود و او را از ولایت ما بهرهای نخواهد بود و از این سرنوشت بد به خدا پناه میبرم.
بحارالأنوار جلد 76
پ.ن:
این متن نشانهی حمایت از کاندیدای خاصی نیست. بلکه حمایت از همهی کاندیداهایی است که ملتزم به قانون اساسی باشند.

درست مطلب قبلی را هم همین ساعات نوشته بودم. چه حکمتی است در نیمه شب نمیدانم. اما این مطلب شاید جنسش از جنس این وبلاگ نباشد اما از جنس آدم است، آدمی که گاه برخی حرفها را برای خودش مینویسد و چه فرق میکند که دیگری هم بداند مخصوصا آنکه مرا مجبور به نوشتن دوباره در اینجا کرد.
حرفهای خصوصی نیست حرفهایی برآمده از دل است که شاید کمی عقل چاشنی آن شده باشد.
این مطلب از جنس همان نوشتهای است (واگویه)که برای تو نوشته بودم. جایت خالی بود که چند شب پیش باز هم برای تو گریه کردم و برای این که هنوز کمتر تو را میبینم. هنوز نشده است که مدام با تو باشم و خواهد رسید آن روز، به زودی.
اصلا این مطلب را برای تو مینویسم که شدت ارتباط را با هم حس میکردیم ولی هنوز شرایط بهگونهای نیست که من با تو و تو با من باشیم.
برایت خاطره دیدن این مرد را گفتهام، خاطرهای که تا به حال برای کسی غیر از تو آن را بیان نکردهام.
برای دیدن عکس بزرگتر بر روی آن کلیک کنید، این عکس از لحاظ رنگ و نور کمی اصلاح شده است.
مرحوم آیت اله احمد مجتهدی تهرانی
همین عکس را نه بر روی دسکتاپم بلکه بر روی قلبم نصب کردهام به امید روزی که دوباره سر برگرداند و آنگاه به حرفها گوش بدهد و شیشه پر از قرص و داروی گیاهیاش را بردارد و بعد از کمی دارو، آب بنوشد و من تشنه و در پی نوشیدن مانده آب تبرک دهان ولی خدا باشم.
تو که غریبه نیستی بدان که هرگاه این عکس را میبینم میگویم: همیشه دوستت دارم پدر ...
پینوشت:
اول- دارم روی این حرف دوستم که هنوز دل نگرانشم یعنی مجتبی دانشطلب فکر میکنم، که گفت: «صحبتهای آقا» رو ازشون بگیری دچار فلج ذهنی میشند».
دوم -
گفتم «بدوم تا تو همه فاصلهها را»
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را…

دوستیای که میگم ذهنتون سمت دوستی خاله خرسه و از این دست دوستیها نره.
برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید
دیگر سعی میکنم از برادری حرف نزنم چرا که در عهد برادری که میگوییم: «..به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى...» حرفی است که شاید باور کردنی نباشد. باور نمیکنم کسی باشد که حالا حاضر است از ورود به بهشتی که بالاترین نعمت است و در آن ملال و دلزدگی نیست بگذرد بیاید و در شادیهای دنیوی (همه نوع آن) که قطعا از بهشت خداوند کمتر است، رفیقش را یاد کند و یا این که کاری کند که او هم به بهشت برود.
هفته گذشته پیامکی را خواندم که کلمه «تخدیر» و «بیتحول» خیلی خوب در آن به کار رفته بود:
دوستیهای بیمبنای بیتحول تخدیرکننده؛ فقط لایق سربریدن هستند....راه سومی ندارد
پینوشت:
یک - متن عقد اخوت: در راه خدا برادرت شدم،و در راه خدا دوست با صفايت گشتم،و در راه خدا با تو دست دادم،و با خدا و فرشتگان،و كتابهايش و رسولان و پيامبرانش،و امامان معصوم(درود بر آنان)عهد كردم،بر اينكه اگر از اهل بهشت و شفاعت بودم،و به من اجازه داده شد.كه وارد بهشت شوم،به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى. آنگاه براد مؤمن بگويد:پذيرفتم سپس بگويد:همه حقوق برادرى را از توس اقط كردم،به جز شفاعت و دعا و زيارت. (مأخذ)
دو - کسانی که نمیتوانند برادری رو از ازدواج تفکیک بدهند چه میفهمند صیغه اخوت بین رسول اعظم (درود خدا بر او و خاندانش باد) و حضرت علی (بر او درود و صلوات عالمیان باد) را.
سه - نـــاز
چهار- فاصله
پنج - رفاقت
شش - داداشم چرا گیج می زنیم؟ راه از اینوره!
هفتم - بــفــــــــهم
هشتم - عشق آمدهست از آسمان
این دو عکس هم دوست عزیزم روح اله خسروی به تازگی از درب خانه حضرت زهرا (سلام الهعلیها) در مسجدالنبی گرفته است. کلی برای انداختن این عکس زحمت کشیده است.
باید از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق یاس، مشکی پوش بود
یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی می برد
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح، پرپر می شود
راهی شبهای دیگر می شود
یاس مثل عطر پاک نیّـت است
یاس استنشاق معصومیّـت است
یاس بوی حوض کوثر می دهد
عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا: گل یاس کبود
گریه کن زیرا که دُخت آفتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب
این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
نیمه شب دزدانه باید در مغاک
ریخت بر روی گل خورشید، خاک
پینوشت:
برای مجتبی دانشطلب دعا کنید.
برادرم مجتبی
ای کاش تو هم پارتی داشتی...
برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید
اولش عکسش رو گذاشته بودم گفتند راضی نیست. صورتش رو مات کردم. دلم نیومد هیچ عکسی ازش نذارم.
رهبر معظم انقلاب: اين رسانههاى الكترونيكى و اينترنتى متأسفانه موجب شده است كه افراد بىمحابا عليه يكديگر حرف بزنند، بد بگويند. بايد از طرف مسئولين كشور براى اين هم يك جورى تدبير بشود. ولى عمده اين است كه خود ما مردم، خودمان را مقيد كنيم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقيد كنيم به قانون.
حالا اين حرف من بهانهاى نشود براى اينكه يك عدهاى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند؛ نه، من همهى جوانهاى غيور كشور را، جوانهاى مؤمنِ انقلابى كشور را فرزندان خودم ميدانم و پشت سر آنها قرار ميگيرم؛ من از جوانان انقلابى و مؤمن و غيور حمايت ميكنم؛
منتها همه را توصيه ميكنم به اين كه در رفتار خود، با اخلاق اسلامى رفتار كنند؛ قانون را مراعات كنند. همه بايد قانون را مراعات كنند. تجسم انقلاب در قانون جمهورى اسلامى است.

رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی ماه رمضان سال گذشته خود (1391/05/16) در زمینه برخوردهای قضایی با نظرات مختلف و بعضا اشتباه فرمودند:
لیکن من هم عقیدهام همین است که در قبال اظهارنظرِ احیاناً قدرى تند یک جوان دانشجو خیلى نباید حساسیت وجود داشته باشد. فرق است بین آن کسى که با نظام مخالف است، با نظام معارض است، قصد دشمنى دارد، قصد عناد دارد، با آن کسى که نه، از روى احساسات یک مطلبى را بیان میکند؛ ولو ممکن است آن مطلب درست نباشد، یا آن نحوهى بیان کردن را هم من نپسندم – که حالا اگر انشاءاللّه وقت شد، مطالبى در این زمینهها عرض خواهم کرد – ولى برخورد با این جوانها، به نظر ما هم همین است؛ نباید خیلى برخورد خشن و تند و آنجورى باشد.
پینوشت:
یک - خبر به به زندان افتادن مجتبی به مدت 6 ماه: کلیک کنید
دو - حالا خدا رو شکر که دوره بازجوییات تموم شده وگرنه میشد مثل..
سه- لینک تارنمای شخصی مجتبی دانشطلب : کلیک کنید
چهار - لینک سخنرانی رهبر معظم انقلاب (دامت برکاته): کلیک کنید و تصویر و صوت